عشق و عاشقی

دل نوشته

فقط برای تو

[ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 ] [ 18:59 ] [ Benyamin ] [ ]

نمیدونم

بلاخره انتظار به پایان رسید
امیدوارم خوشتون بیاد
بدک نشده
ولی عالی هم نیست
منتظر کارای حرفه ایم باشید

نظر یادتون نره





[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 16:45 ] [ Benyamin ] [ ]

توجه توجه

منتظر خبرای جدید باشید


[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 0:45 ] [ Benyamin ] [ ]

عکس بچگیام

این پست 5 تا عکس از بچگیامه رو گذاشتم .


خوشگل بودم یا نه ؟ نظر بدین برام مهمه


کسایی که رمز رو میخوان امر کنن بنده میدم.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و یکم آبان 1392 ] [ 14:9 ] [ Benyamin ] [ ]

عکس خودم

گلچینی از عکس های خودم با طراحی خودم


ادامه مطلب
[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 15:53 ] [ Benyamin ] [ ]

دانلود دکلمه

با سلام خدمت تمام عزیزای دلم
میخواستم بگم بازم یه چیز قشنگ دارم
چند تا دکلمه که حرف دله با شعر و صدای غم دار علیرضا آذر
واقعا قشنگن
من بیشتر تومور 2 و هم مرگ رو
می پسندم
البته همش خوبه
اگر خواستید اول تومور 2 رو دانلود کنید اگر قشنگ بود بعدیاشم دانلود کنید.
ممنون از حضورتون ولی اگر قراره گوش کنید
با تمام هواس و احساس گوش کنید تا حال کنید.
مرسی

هم مرگ
تومور 1
تومور 2
تومور 3
تومور 0
مادیان
مدار مربع

[ پنجشنبه سی ام خرداد 1392 ] [ 18:46 ] [ Benyamin ] [ ]

مشهد سال 1350

کاشکی الان هم مشهد مثل سال 1350 بود کمی دور از شهر.

 ببین چقدر نمای خوشگلی داره



[ پنجشنبه سی ام خرداد 1392 ] [ 17:56 ] [ Benyamin ] [ ]

جیگره مگه نه ؟


خیلی جیگره


[ پنجشنبه سی ام خرداد 1392 ] [ 17:50 ] [ Benyamin ] [ ]

نمی دانم …

نمی دانم

نمی دانم چرا گفتم،که چون دریا زلالی تو

نمی دانم چرا گفتم ،که پاکی مثل ماهی تو

نمی دانم چرا هردم ،به اسم تو قسم خوردم

نمی دانم چرا هر شب، به جان تو دعا کردم

نمی دانم چرا قلبم، برایت تندتر می زد

نمی دانم که مرغ دل ،چرا این گونه پر می زد

نمی دانم چرا گاهی، برایت گریه می کردم

به دنیاي خیال خود ،تو را افسانه می کردم

نمی دانم چرا دائم، تو را در خواب می دیدم

وجود نازنینت را ،پر از مهتاب می دیدم

تو را عمري صدا کردم، به فریاد سکوت خود

میان دیگران بودي ،سکوتم در فضا گم شد

نمی دانم چرا گفتم ،که چشمت آسمان دارد

نمی دانم چرا دیدم ،هزاران کهکشان دارد

نمی دانم گمان کردم، چرا همزاد یاسی تو

نمی دانم چرا گفتم ،که چون من بی ریایی تو

نمی دانم چرا گفتم ،که عاشق می شوي روزي

براي شاه بیت من ،تو لایق می شوي روزي

نمی دانم چرا رفتی ،نگاهم را به در بستم

نمی دانم چرا گفتم ،برایت منتظر هستم

نمی دانم به مرگ من ،چرا آنطور خندیدي

ولی من خوب می دانم ،دلیل مرگ من بودي


[ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ] [ 17:19 ] [ Benyamin ] [ ]

وفاي من به جفایت نمی سد

  وفاي من به جفایت نمی سد

دیگر وفاي من به جفایت نمی رسد

دیگر سکوت من به صدایت نمی رسد

تسلیم محض نگاهت، که می شوم

چشمان من به عمق نگاهت نمی رسد

باور نمی کنم که نفس می کشم هنوز

بی شک خزان من به بهارت نمی رسد

هر شب براي با تو شدن نذر می کنم

دیگر، دعاي من به اجابت نمی رسد

من دل به عشق تو دادم ،ولی چه سود

عشق غریب من به غرورت نمی رسد

من،مرگ را بدون تو تر جیح می دهم

دیگر حیات من به وصالت نمی رسد

[ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 ] [ 15:17 ] [ Benyamin ] [ ]

یه نامه از نیلو

  یه نامه از نیلو

شبنم چشماي تو إ تو قلب سرد و ساکتم

من تا همیشه تا ابد فداي عشق پاکتم

قرار نشد وقتی میري تنها بدون من بري

گاهی دلم شک میکنه فِک میکنم یه عابري

صبوري از دل توإ؟یا نیلو کم طاقت شده

پیش دلت نگی یه باراز دست من راحت شده

هفت سین آرزوهامو دارم میچینم نازنین

سبزي چشماي تو رو کمش دارم بیا ببین

صبر دلم تموم شده خودت بگو چیکار کنم

دلم میخواد از روزاي بدون تو فرار کنم

هُرم نفسهاتو میخوام ..نگاه عاشقت کمه

چرا تو عمق قصه مون شکل بزرگ یک غمه؟

یادت میاد اونروزامون دردونه بودم واسه تو؟

دردونه ..تنها موند گلم... بی طاقتم بدون تو

خدا تو رو گرفت ازم گناه من چی بود خدا

حمکت تلخی بود برام شدم ازش دور و جدا

بوي تو داره دست من بوي قشنگ و پاك تو

وقتی میام دست میزارم روي مزار و خاك تو

اون دنیا دردونه داري؟عاشق دیوونه داري؟

میام پیشت خوب میدونم.. اصلا بگو منتظري؟

می بوسمت از راه دور به رسم عاشقانه مون

میگفتی که ببوس منو تا آخرش برام بمون

من که همینجا موندمو توئی که بی وفا شدي

حرفاي تلخ زیاد شده خوش به حالت رها شدي

شعرم دوباره ته کشید بس که پر از غصه شدم

مثل پرنده ام ولی بی تو چه پر بسته شدم

[ پنجشنبه نهم خرداد 1392 ] [ 18:45 ] [ Benyamin ] [ ]

دلم خسته است

دلم خسته است

دلم خسته است از این دنیا، از این دنیای دیوونه

کسی زخمی که من دارم، تو قلبم رُ نمی دونه

از این تکرار پی در پی، از این غمھا و آدمھا

و پوچی ھای در پوچی، و رویاھای وارونه...

دلم خسته است،پر از درده، ھوای زندگیم سرده

درونم آدمی تنھا، با غصه خودکشی کرده

نگاھم مات و بی معنا، خیالم سرد و بی رویا

با نجوایی که ھر لحظه، میگه اون بر نمیگرده...

[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 17:24 ] [ Benyamin ] [ ]

چگونه دل بکنم...


چگونه دل بکنم...


تو شاعرانه ترین ادعاي یک غزلی

من آخرین قدم از ردپاي بارانم

تو آن همیشه بهاري که با تمام دلم

میان دغدغه هایت غریبه میمانم

تو خنده ي شب مهتابِ آرزوهایی

من آن پري که به یاد گذشته گریانم

تو عاشقانه بزن زخم مثنوي مرا

که من درخت تبرخورده ي پریشانم

تو آن مترسک چوبی، پناه گندم ها

منم که مزرعه اي خشک و رو به پایانم

گذشتن از دل و ماندن به پاي خاطره ها

براي قلب تو هم سخت بوده میدانم

چگونه دل بِکَنم از حریمِ آغوشت

که یاد تو نکند سایه ي پریشانم

تمامِ دلخوشیِ من اسیرِ فاصله هاست

گناه سادگی ام بود عشقِ پنهانم

[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:55 ] [ Benyamin ] [ ]

تو آغوش دو تا بودم...

تو آغوش دو تا بودم...


تو در من زندگی کرديُ من در تو کجا بودم؟

تو تنها معبدم بودي،که در اون با خدا بودم

دل بودارُ می دیدم، تو چشماي اهوراییت

سکوت پاك گاندي رُ، تو آغوش اروپاییت

صبا در خواب شیرینم، میزد بوسۀ تو بیکار

بلندشو تشنتم جوجو، بلند شو اَه لاکردار ... !

مسیح من بلند شو من، از این دوري تو خستم

بلند شو لعنتی زیر سرت خواب رفته این دستم ...!

چه دوران سفیدي بود، پُر از احساس عشقُ طنز

تو اون چشماي پُر امید، پُر از الماس عشقُ طنز

ما در هم زندگی کردیمُ من پیش خدا بودم

تو عرفان تن پاکت، تو آغوش دو تا بودم ...


[ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:24 ] [ Benyamin ] [ ]

پیوند ابدی

پیوند ابدی

کنار قبر بی سنگم، یه سایه ناگهان رد شد

با گرمایی که از قبرم، به عمق کهکشان رد شد

گرفتش مانتوي کوتاش،به شاخه هاي بی گیلاس

با آن کفشاي آدیداس، که ماندش نقش آن رد شد

یهو فریاد احساسم بپیچید توي قبرستان

و او ایستاد و حسم کرد،دلش از بند جان رد شد

به یادش آمدم آن شب که گفتم بی تو اینجایم

به اطرافش نگاهی کرد و گریه کنان رد شد...

بگفتم عشق من اینجام،مرا از گور بیرون آر

و در چشمان تاریکَش،شهاب عشقمان رد شد

کنار قبر بی سنگم ، امروز نشسته است

با احساسی که بین ما ، از بُعد زمان رد شد...


[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 11:18 ] [ Benyamin ] [ ]

لیلی و مجنون

 یکی از بزرگان عرب از قبیله‌ی بنی‌عامر ( احتمالا در زمانه‌ی خلفای بنی‌امیه )

فرزندی نداشت ؛ پس از دعا و نذر و نیاز بسیار ، خداوند به او پسری

عنایت می‌کند که نامش را قیس می‌گذارند . قیس هرچه بزرگتر

می‌شود ؛ بر زیبایی وکمالاتش افزوده می‌گردد . تا این‌که به سن درس خواندن

می‌رسد و او را به مکتب می‌فرستند .

در مکتب به جز پسرهای دیگر ، دخترانی نیز بودند که هر کدام از قبیله‌ای

برای درس خواندن آمده‌بودند . در میان آنان دختری زیبارو به‌نام لیلی ، دل

از قیس می‌برد و کم‌کم خودش نیز دل‌باخته‌ی قیس می‌شود . این دو دیگر

فقط به اشتیاق دیدار هم به مکتب می‌روند . روزبه‌روز آتش این عشق بیشتر

شعله می‌کشد و اگرچه سعی می‌کنند این دلدادگی از چشم دیگران پنهان

بماند ؛ اما بی‌قراری‌های قیس باعث می‌شود که دیگران به او لقب

مجنون (دیوانه) بدهند و آن‌قدر به طعنه سخن می‌گویند تا به گوش پدر لیلی

هم می‌رسد ؛ بنابراین از رفتن لیلی به مکتب جلوگیری می‌کند و این فراق

و ندیدن روی معشوق ، شیدایی قیس را به نهایت می‌رساند .

قیس با ظاهری آشفته و پریشان ، در کوچه و بازار ، اشک‌ریزان در

وصف زیبایی های لیلی شعر می‌خواند ؛ آن‌چنان که کاملا به‌نام مجنون

معروف می‌شود و قصه‌اش بر سر زبان‌ها می‌افتد . تنها دل‌خوشی او این

است که شب‌ها پنهانی به محل زندگی لیلی برود و بوسه‌ای بر در دیوار

آن‌جا بزند و برگردد .

پدر و خویشاوندان مجنون هرچه نصیحتش می‌کنند که از این رسوایی

دست بردارد ؛ فایده‌ای نمی‌بخشد . بالاخره پدر قیس تصمیم می‌گیرد به

خواستگاری لیلی برود . در قبیله‌ی لیلی پدر و اقوام او ، بزرگان بنی‌عامر

را با احترام می‌پذیرند اما وقتی سخن از خواستگاری لیلی برای قیس

می‌شود ؛ پدر لیلی می‌گوید : « وصلت دیوانه‌ای با خاندان ما پذیرفته

نیست ؛ چون حیثیت و آبروی ما را در میان قبائل عرب بر باد می‌دهد و

تا قیس اصلاح نشود و راه و رسم عاقلان را در پیش نگیرد

او را به دامادی نمی‌پذیرم .»


پدر و خویشان مجنون ناامید برمی‌گردند و او را پند می‌دهند که از عشق این

دختر صرف‌‌نظر کن زیرا که دختران زیباروی بسیاری در قبیله‌ی بنی‌عامر

یا قبائل دیگر هستندکه حاضرند همسری تو را بپذیرند . اما مجنون آشفته‌تر

از پیش سر به بیابان می‌گذارد و با جانوران و درندگان همدم می‌شود .

پدر مجنون به توصیه‌ی مردم پسرش را برای زیارت به کعبه می‌برد و

از او می‌خواهد که دعا کند تا خدا او را از این عشق شوم رهایی دهد

و شفا بخشد . اما مجنون حلقه‌ی خانه‌ی خدا را در دست می‌گیرد و از

پروردگار می‌خواهد که لحظه به لحظه ، عشق لیلی را در دل او بیفزاید

تا حدی که حتی اگر او زنده نباشد عشقش باقی بماند و آن‌قدر برای لیلی

دعا می‌کند ؛ که پدرش درمی‌یابد این درد درمان پذیر نیست

و مأیوس برمی‌گردد .

در این میان مردی از قبیله‌ی بنی‌اسد به‌نام « ابن‌سلام » دلباخته‌ی لیلی

می‌شود و خویشانش را با هدایای بسیار به خواستگاری او می‌فرستد .

پدر لیلی نمی‌پذیرد و از او می‌خواهد تا کمی صبر کند تا جواب

قطعی را به او بدهد

روزی یکی از دلاوران عرب به نام نوفل در بیابان مجنون را غزل‌خوانان

و اشک‌ریزان می‌بیند . از حال او می‌پرسد . وقتی ماجرای او و عشقش

به لیلی را می‌شنود به حالش رحمت می‌آورد ؛ از او دلجویی می‌کند

و قول می‌دهد او را به وصال لیلی برساند . پس با عده‌ای از دلاوران

و جنگ‌جویانش به قبیله‌ی لیلی می‌رود و از آنان می‌خواهد لیلی را به

عقد مجنون درآورند . اما آنان نمی‌پذیرند و آماده‌ی نبرد می‌شوند .

نوفل جنگ و کشته‌شدن بی‌گناهان را صلاح نمی‌بیند و از درگیری

منصرف میگردد . مجنون دل‌شکسته دوباره رهسپار

کوه و بیابان می‌شود .

 از سوی دیگر ابن‌سلام (خواستگار لیلی) آن‌قدر اصرار می‌کند و هدیه

می‌فرستد تا ناچار پدر لیلی به ازدواج او رضایت می‌دهد . پس از جشن

عروسی وقتی ابن‌سلام عروس را به خانه می‌برد ، هنگامی که می‌خواهد

به او نزدیک شود ؛ لیلی سیلی محکمی می‌زند وبه خداوند قسم می‌خورد

که : « اگر مرا هم بکشی نمی‌توانی به وصال من برسی .» ؛ شوهرش هم

به اجبار از این کار چشم می‌پوشد و تنها به دیدار و سلامی از او راضی می‌شود .


در همین ایام مرد شترسواری مجنون را در زیر درختی مشغول یاد و نام

لیلی می‌بیند ؛ فریاد برمی‌آورد که : « ای بی‌خبر!  چرا بیهوده خود را

عذاب می‌دهی ؛ آن‌که تو را این‌چنین از عشقش بی‌تاب کرده‌است ؛ اکنون

در آغوش شوهرش به بوس و کنار مشغول و از یاد تو غافل است . این

بی‌قراری را رها کن که زنان شایسته‌ی عهد و پیمان نیستند» .  مجنون چون

این سخن گزاف را می‌شنود ؛ فریادی جگرسوز برمی‌آورد و بی‌هوش

به خاک می‌غلطد . مرد پشیمان می‌شود ؛ از شتر پیاده می‌گردد و از مجنون

دل‌جویی می‌کند که: «  من سخن به درستی نگفتم ، لیلی اگر چه بر

خلاف میلش شوهر کرده‌است ؛ اما به عهد و پیمان پایبند است و جز نام تو

را بر زبان نمی‌آورد .»  ولی مجنون دل‌خسته و نالان به راه می‌افتد و در

خیال و ذهن خود با لیلی گفتگو می‌کند و لب به شکایت می‌گشاید که :

« کجا رفت آن با هم نشستن‌ها و عهد بستن در عشق ؛ کجا رفت آن ادعای

دوستی و تا پای جان به یاد هم بودن ؛ تو نخست با پذیرفتن عشقم سربلندم کردی

ولی اکنون با این پیمان‌شکنی خوارم نمودی ؛ اما چه‌کنم که خوبرویی و این

بی‌وفائیت را هم تحمل می‌کنم .»

 پدر مجنون باز به دیدار فرزندش می‌رود و او را پند می‌دهد اما سودی ندارد

و مدتی بعد با غصه و درد می‌میرد . اما مجنون پس از شبی سوگواری بر مزار

پدر ، به صحرا بازمی‌گردد و با جانوران همنشین می‌شود . روزی سواری

نامه‌ای از لیلی برای مجنون می‌آورد که در آن از وفاداریش به او خبر می‌دهد .

این نامه مرهمی بر دل مجروح اوست و مجنون با نامه‌ای لبریز از عشق به

آن پاسخ می‌دهد .

چندی بعد مادر مجنون نیز در می‌گذرد و غم مجنون را صد چندان می‌کند .

روزی لیلی دور از چشم شوهرش ، توسط پیرمردی برای مجنون پیغام می‌فرستد

که مشتاق است او را در نخلستانی ببیند . در هنگام ملاقات ، لیلی برای حفظ

حرمت آبروی خود ، از 10 گام  فاصله ، به مجنون نزدیک‌تر نمی‌شود و به

پیرمرد می‌گوید : « از مجنون بخواه آن غزل‌هایی را که در وصف عشق من

می‌خواند و ورد زبان مردمان است ؛ چند بیتی برایم بخواند » . مجنون که

مدهوش شده است پس از هشیاری     

چند بیتی در وصف عشق خود و دلربائی لیلی می‌خواند و آرزو می‌کند شبی

مهتابی در کنار هم باشند و راز دل بگویند . سپس مجنون دوباره به دشت

و صحرا ، و لیلی به خیمه‌گاه خود بازمی‌گردد .

لیلی در خانه‌ی شوهر از هیبت همسر و شرم خویشان ، جرأت گریستن

و ناله کردن از فراق یار را ندارد پس در تنهایی اشک می‌ریزد و در مقابل

دیگران لبخند می‌زند . تا این که ابن‌سلام (شوهر لیلی) بیمار می‌شود

و پس از مدتی از دنیا می‌رود . لیلی مرگ همسر را بهانه می‌کند ؛ بغض‌های

گره‌خورده در گلو را می‌شکند و به یاد دوست گریه آغاز می‌کند . به رسم

عرب ، زنان شوهر مرده ، بایست تا مدتی تنها باشند و برای همسرشان عزاداری

کنند ، بنابراین لیلی پس از مدت‌ها فرصت می‌یابد در تنهائی خود چند بیتی

بخواند و از عشق مجنون گریه سردهد .


با رسیدن فصل پائیز ، گلستان وجود لیلی نیز رنگ خزان به خود می‌گیرد .

بیماری ، پیکرش را در هم می‌شکند و به بستر مرگ می‌افتد . لیلی به مادرش

وصیت می‌کند : «پس از مرگ مرا چون عروس آراسته کن و مانند شهیدان

با کفن خونین به خاک بسپار ( با توجه به این حدیث: «هر که عاشق شود و

پاکدامنی ورزد چون بمیرد شهید است») و آن‌هنگام که عاشق آواره‌ی من

بر مزارم آمد ، بگو لیلی با عشق تو از دنیا رفت و امروز هم که چهره در

نقاب خاک کشیده ؛ آرزو مند توست» . پس از مرگ لیلی ، مادرش با ناله

و شیون بسیار ، او را چون عروسی می‌آراید و به خاکش می‌سپارد .

چون خبر درگذشت لیلی به مجنون بیچاره می‌رسد ؛ اشک‌ریزان و سوگوار

بر سر آرامگاه لیلی می‌آید ؛ مزار او را در آغوش می‌گیرد و چنان نعره‌ می‌زند

و می‌گرید که هر شنونده‌ای متأثر می‌شود . سپس لیلی را خطاب قرار می‌دهد که :

«ای زیباروی من ! در تاریکی خاک چگونه روزگار می‌گذرانی . حیف از

آن همه زیبایی و مهربانی که در خاک پنهان شد و اگر رفته‌ای اندوه تو در دل

من جاودانه است . » آن‌گاه برمی‌خیزد و سر به صحرا می‌گذارد ؛ و

همه جا را از مرثیه‌‌هایی که در سوگ لیلی می‌خواند ؛ پر ناله می‌کند . اما تاب

نمی‌آورد و همراه جانوران و درندگانی که با او انس گرفته‌اند برسر مزار

لیلی باز می‌گردد . مانند ماری که بر گنج حلقه زده ؛ آرامگاه یار را در بر

می‌گیرد و از خدا می‌خواهد که از این رنج رهایی یابد و در کنار یار آرام گیرد .

پس نام معشوق را بر زبان می‌آورد و جان به جان آفرین تسلیم می‌کند .

تا یک سال پس از مرگ مجنون ، جانورانی که با او مأنوس بوده‌اند ؛ پیرامون

مزار لیلی و پیکر مجنون را ، رها نمی‌کنند ؛ به حدی که مردم گمان می‌کنند

مجنون هنوز زنده‌است و از ترس حیوانات و درندگان کسی شهامت نزدیک

شدن به آن‌جا را پیدا نمی‌کند . پس از آن‌که بالاخره جانوران پراکنده

می‌شوند ، مردمان می‌بینند در اثر مرور زمان ، از پیکر مجنون جز

استخوانی نمانده‌است که همچنان مزار لیلی را در آغوش دارد . آنان آرامگاه

لیلی را می‌گشایند و استخوان‌های مجنون را در کنار معشوقش به خاک می‌سپارند

( نظامی چون خودش نیز ، همسرش را در جوانی از دست داده‌است ؛ ماجرای

مرگ لیلی و سوگواری مجنون را بسیار جانسوز بیان می‌کند ) . گویند آرامگاه

این دو دلداده سال‌ها زیارتگاه مردم بوده‌است و هر دعایی در آنجا مستجاب می‌شد .





[ دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 ] [ 5:24 ] [ Benyamin ] [ ]

عید امسال


366


گلنوش فروردین

اردیبهشت ما

خرداد زیبایی

تیر شکستن ها

مرداد آرامش

شهریور خوش پوش

مهر بدون ماه

آبان بی آغوش

دلشوره ی آذر

نیرنگ فیروزه

سرگیجه ی بهمن

اسفند سی روزه

هر لحظه و ساعت

حس غریبی بود   

هر روز و هر ماهش

سال عجیبی بود

سال عجیبی بود

تاریک و هم روشن

جمع تو و من بود

منهای من از من

هر وقت خندیدی

هر لحظه گل دادم

هر وقت غم خوردی

از ریشه افتادم

وقتی حواست بود

من بودم و بارون

هر وقت کم بودی

میریختم داغون

سال عجیبی بود

رویای من گم شد

خوش خلوت این جمع

غرق تلاطم شد

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 13:37 ] [ Benyamin ] [ ]

شعر جدیدم (3)


خواب عشق


به چشمای تو قبل هر گریه ای

قسم میخورم یاد تو با منه

قسم میخورم تا فراموش نشم

بری و یه روزی دلم بشکنه

بهت گفتم و گفتی مال همیم

به این آسونی من فراموش شدم

به این راحتی بازی دادی منو

تو رفتی و من شمع خاموش شدم

به دلخواهی اولین دلهره

قسم میخورم چشماتو دوست دارم

می دونم نمی زاری تنها منو

می دونم ، نمی دونی دوست دارم

ترک خورده قلبم مدارا بکن

می تونی ، می دونم که سخت نیست برات

تحمل بکن زندگی کن باهام

می دونی که هر چی بخوای هست برات

پر از خواهشه قلب من گوش بکن

شاید اشک بریزن برا من چشات

شاید بشکنه غرور لعنتیت

که پر آب بشه مثل دریا چشات

چه خوب شد سرازیر شدن خاطرات

از اون عمق احساس که تو سینته

چه خوبه فراموش نکردی منو

می دونم از اون عشق تو سینته

چه کابوس خوبی رقم خورد برام

چه چیزا که تو خواب دیدم

چقدر عشق و نفرت دیدم ای خدا

چقدر خوب که اینارو تو خواب دیدم

به چشمای بستت نگاه میکنم

می دونم که خوابی ولی عاشقی

ببینم هنوزم تو می خوای بری

دروغه تو هم مثل من عاشقی

                               (بنیامین)

[ دوشنبه سی ام بهمن 1391 ] [ 20:44 ] [ Benyamin ] [ ]

سیب عاشقی

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده

که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :



تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت



بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده :


من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


و یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی

بعد از سالها به این دو تا شاعر داده:



دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
"
او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
"
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

[ جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 ] [ 21:14 ] [ Benyamin ] [ ]

شعر خصوصی

سلام به دوستان گلم امید وارم تا اینجا از کارام لذت برده باشید

یه شعر خصوصی دارم که هر کسی حق خوندنشو نداره

و عاشقا و شکست خورده های عشق میتونن بخونن

برای چی شو بعدا میگم

فقط کسایی که عاشق هستن نظر بزارن تا بیام و بهشون رمز رو بگم

دوستون دارم

مرسی


ادامه مطلب
[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 20:33 ] [ Benyamin ] [ ]

شعر جدیدم (2)

سلام به همه ی عزیزای دلم و دوستای نازنینم
شرمنده اگر یکم دیر شد ولی بلاخره آماده شد
اینم تقدیم میکنم به همتون
لطفا با نظراتتون خوش حالم کنید
دوستون دارم
مرسی

عشق و دروغ


 به عشقمون قسم دروغ نگفتم

به اون چشمات قسم تو رو می خواستم

تو بی من هستی و من بی تو هستم

بدون تو من هیچ چیزی نخواستم

به تعداد تمام آرزوهام

درست گفتم تو رو خیلی می خواستم

اگه روزی منو اصلا نخواستی

بهم بگو که من تو رو نخواستم

به غیر از خواستن و نخواستنامون

به غیر از حرفای نگفته هامون

همه حرفام رو من راست به تو گفتم

قسم بخور به خیسی چشامون

قرار آخر ما یادت هست که

نگاه کردم به لرز اشک تو چشمات

تو باز خندیدیو گفتی که شوقِ

ولی بغضت ترکید توی چشمات

تو وقتی گریه کردی اشک من هم

سرازیر شد که من چشیده بودم

بغل کردم،نگات کردم،دلم ریخت

تا اون وقت اشگاتو ندیده بودم

ندونستم،نفهمیدم چطورشد

که چشم دید و پسندید و عاشق شد

تلاش کردم بفهمم زندگیشو

که اون عاشق شد و عمرم حروم شد

نوشتم پا به پای خاطراتم

نشستم لا به لای آرزوهام

همه اینها رو من برا تو کردم

اما نفهمیدی گذاشتی تنهام

بنازم به این عشقای زمونه

تو این عشقا فقط نفرت میمونه

به این عشقا دیگه بها نمیدم

دروغ میگن اینا عادتشونه

 (بنیامین)             

[ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 23:21 ] [ Benyamin ] [ ]

توجه توجه

بعضی از شعرام هم تو وبلاگ دوستمه

اگر میخواهید بخونید برید به لینک عشق خسته (حامد)

شعر آیینه  و  اگه آسمون زمین شه

بهم نظر بدید         یادتون نره

مرسی     دوستون دارم

[ دوشنبه دوم بهمن 1391 ] [ 22:58 ] [ Benyamin ] [ ]

شعر جدیدم (1)

سلام دوستان این یکی از جدید ترین شعرامه که تازه گفتم
فقط یه خواهش چون هنوز نفروختمش نمی خوام زیاد لو بره
به عشق همتون نوشتم و گذاشتم امید وارم لذت ببرید
مرسی    دوستون دارم
دلتنگی

اونیکه براش میمردم            رفت و دیگه مال من نیست

می دونست چقدر می خوامش   اما گفت دست خودش نیست

وقتی اون روز زیر بارون              دستاشو آروم گرفتم

زیر لب بهم میگفت باز              با تو عشقم جون گرفتم

میون دستای گرمش                   عشقی بود مثل ستاره

کاشکی اون بازم بیاد و                   روی قلبم پا بذاره

من نتونستم بفهمم                    عشق من بود یا غریبه

اما احساسم بهم گفت                 عزیزم اون بی رغیبه

کاشکی اون دلتنگی هاشو                 بزاره پای جونیم

عزیزم ، عشقم بیا و                     بیا تا با هم بمونیم

حسرت عشق من و تو                   مثل شعرای کتابه

کی نتونسته بفهمه                      عشق ما مثل سرابه

توی اون شب های سردی            که من و تو عاشقونه

زیر بارون راه میرفتیم        حس به حس شونه به شونه

اون شب هم مثل همیشه               گریه کردی تا شقایق

من با تو راهی شدم تا             گل رز ، قرمز و عاشق

میدونم یادت نمونده                  اون همه خاطره هامون

پس نگو من با تو هستم              این همه من و بسوزون

 (بنیامین)                

[ دوشنبه دوم بهمن 1391 ] [ 6:20 ] [ Benyamin ] [ ]

تقدیر

چه اراده ی قویی براي ترکم داشتی !

انگار با هم بودن ما

تقدیرُ به خشم اُورده بود!

...

وقتی لیلی ها و مجنونهاي تاریخ به هم نرسیدند

چه امیدي به ما بود! ...


[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 18:12 ] [ Benyamin ] [ ]

پیرمرد دوره گرد

پیرمردِ دوره گرد، تو هواي سردِ سرد

یاد اون جوونیاش، یاد اون روزارُ کرد

اون روزایی که دلش، دلزده بودُ غریب

با یه آرزوي خوب،با یه دنیا در نبرد!

اما از بخت بدش، یه جایی رُ بد اورد

دل دخترك یهوُ ، تو سینه خش شد مُرد

اون سر کوچۀ دل، منتظر موندُ نشست

دست سرنوشت خوب، اونُ با خودش نبرد...

موندُ فرسوده شدش، تو عزاي عشق ناب

شبا تو وسوسه ي گفتن شعر عذاب

روزا تو دغدغه ي یک قرون پول ثواب

بین تهرونُ کرج، با یه پیکون خراب!

موندُ فرسوده شدش، آره آلوده شدش

به سیاهی غمی، که گلی بوده شدش

دسِ سردش به عصا، توي کوچه هاي گیج!

مُرده اي که عمریه، نیاسوده شدش!

پیرمرد دوره گرد، دیگه پیر شدي چه باك

روي موهات روشنه، برف لحظه هاي پاك

می دونم خسته شدي، به نگاهِ عاشقت

گاهی چشمک میزنه، دونه هاي سردِ خاك

شعر آخرُ بگو، حرفی که نگفته موند

عمري گفتیُ ولی، تهِ واژه خفته موند!

بگو اون تا بشنوه، که هنوز عاشقشی

آینه اي که آخرش، گرديُ نشسته موند...

بگو حرف آخرُ، آي پیرمرد دوره گرد

غمُ چشماي عزیز، چه کارایی که نکرد...


[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 18:7 ] [ Benyamin ] [ ]

پیاده روی سکوت

در پیاده روی سکوت....

از کنار عابرانی که هر کدام با تنه ای از خاطره ای....

که می خواهند به زور خود را

به من بچسبانند عبور می کنم....

شبهایم در جلوی آیینه جای کبودیهای

این رهگذران تکراری را دید

می زنم...

چه قدر این روزها این شهر شلوغ است!!!



[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 17:58 ] [ Benyamin ] [ ]

پناه

سرپناه من شد ...حریم امن چشمهاي تو....

اینروزها بی سرپناه ....ازنگاه هر غریبی ...

میشکنم ... می هراسم

گاه در تنهائی هاي خود می اندیشم ...

چه شد که تو را پناه خود دانستم...

در حالی که مدتهاست

بی پناهم ....بی تو ....بی عشق تو ...

بی هُرم داغ نفسهاي تو....

چه شد که دلت آمد نمانی کنار این همه دلدادگی ...

محبوبم

خدایا ........گرفتی اش .....

کاش مرا قدري فراموشی میهمان بود


[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 17:30 ] [ Benyamin ] [ ]

بی قراری

قد کشیده ام!...

آنقدر که فرق سرم می خورد به سقف باید و نبایدهاي این روزگار....

بزرگ شده ام! ...

انقدر که درك این روزهاي تکراري، مثل سرکشیدن چائی سرد،

دیگر دلچسب نیست

می فهمم! ........ انقدر که گاه .....

از سایه ام نیز خطر می کنم.......

کاش نمی دانستم این همه را...........

کاش نمی دانستم!....

تا قلم فهم ، این چنین فکر ثانیه هایم را خط خطی نمی کرد....

کاش نمی فهمیدم!....

تا فکر و خیال هاي پژمرده ، این چنین آرامشم را به تاراج نمی برد...

کاش نمی ترسیدم!......

تا ضربان هاي ملتهب ، این گونه لرزه بر اندامم نمی انداخت....

چه سخت است بزرگ شدن......

و چه مکافات بزرگی ست بزرگ دیدن...و بزرگ فهمیدن

وسهم من از این همه...........

تنها کوهی از خستگی هاي سترگ است که

روي شانه هاي جوانی ام سنگینی می کند

و اکنون این چشمان خسته.......

چه با غبطه می نگرد......

تمام دنیاي خردسالی را که بی محابا خطر می کند

چه نا شکیب می دود

پی توپ لحظه هایش در عرض بزرگراه زمان.......

بی هیچ دلهره اي.....بی هیچ ذره اي هراس!

چه آسود می برد انگشت کنجکاوي اش را،

در دل کندوي حادثه.......

بی هیچ ترسی از نیش هاي زهرآگین!

چه خوش خیال دست می کشد بر لبه تیز چاقوي فریب .....

بی هیچ واهمه اي از خون سرخ دستان کوچکش...

و از این همه......

تنها پی همان قهقهه هاي کودکانه است و آن لذت وهیجان زود گذر

نه طعم دلتنگی می فهمد....

نه راز تنهایی می داند....

و نه حتی آه و اندوه و غم می شناسد

کاش تنها می دانست .....

که نباید بزرگ شود!



[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 17:27 ] [ Benyamin ] [ ]

بودنت که معلوم نبود...

بودنم که معلوم نبود

چه رسد به نبودنم!

بودنت که نفس گیر بود

چه رسد به نبودنت...!




[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 17:23 ] [ Benyamin ] [ ]

بغض ابر

باران

تکرار غریبانه ي بغض ابر بر گونه ي گلهاي خشکیده

و ابر ...

رقاصه اي به آواز باد

و زمین...

غمگین تر از همیشه...

نگاه میکند به اینهمه اشک

و من، دور از تو

در این فاصله هاي تیره و تاریک ...

دانه هاي تسبیح نبودنت را هِی می شمارم

و دوباره از سر


[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 17:20 ] [ Benyamin ] [ ]